یـــــه فنجــــــون قهــــــــــــــــــوه دور هــــــم

یـــــه فنجــــــون قهــــــــــــــــــوه دور هــــــم

به نام آنکه همه چیز را زیبا آفرید

 

 

زیبا

 

سلام دوستان

 

به وبلاگ من خوش اومدین

       

 

زیبا

اول لازم میدونم یه توضیحی درباره نام وبلاگ بدم:چون ما اینجا قراره یه محیط دوستانه داشته باشیم و هرکی هر دانشی در هر زمینه داره با بقیه در میون بذاره،پس مضمون خاصی نداریم وهرکس هم دوست داشت میتونه مطالبش رو تو قسمت نظرا در میون بذاره

 

 

امیدوارم این وبلاگو وبلاگ خودتون بدونین و از دیدن مطالبش لذت ببرید

                         

           

عشق زیر باران و با هم خیس شدن نیست

 

 

عشق اینست که یکی برای دیگری چتری بشود و او نداند چرا خیس نشده است  

 

       

اگر هم هرنظری در هرموردی داشتید خوشحال میشم     

                                     ziba       

            

[ دو شنبه 26 بهمن 1398, ] [ 18:57 ] [ هانیه ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

جلوتر از من نرو

 

شاید به دنبالت نیامدم

 

پشت سرم نیا

 

شاید راه را بلد نباشم                

همراهم باش و در کنارم قدم بزن

                                      

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

[ پنج شنبه 20 فروردين 1398, ] [ 20:11 ] [ هانیه ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

داستان یا واقعیت؟؟؟!!!!

 
 
زمانی که من بچه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب
 
هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و
 
طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود.…
 
 
آن شب پس از زمان
 
زیادی، مادرم....
 
 
"بقیه در ادامه مطلب"

1


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391, ] [ 19:11 ] [ هانیه ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

روز مــــــــــــــــــــــــــــــــــادر....

دوستان این پست رو می خواستم درست کنم نمیدونم واسه روز مادر چرا فقط این شعر به ذهنم میومد امیدوارم شما هم لذت ببرید.این روز رو خدمت تمام مادرها نه فقط مادر خودم نه مادرهای شما به همه مـــــــــــادرهای دنیـــــــــــا تبریک میگم.امیدوارم سایه مادرها همیشه رو سر بچه هاشون بمونه و خدا هم از دنیا رفتگان را بیامرزه.ممنون از دریــــــــــا

 

این هم شعر:

 

 
 
 
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

 
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

 
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

 
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

 
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

 
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

 
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

 
می گفت :

 
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

 
به جان دلبرش افتاده بود- اما

 
طبیبان گفته بودندش

 
اگر یک شاخه گل آرد

 
ازآن نوعی که من بودم

 
بگیرند ریشه اش را و

 
بسوزانند

 
شود مرهم

 
برای دلبرش آندم

 
شفا یابد

 
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

 
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

 
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

 
به روی من

 
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من


 
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

 
به ره افتاد

 
و او می رفت و من در دست او بودم

 
و او هرلحظه سر را

 
رو به بالاها

 
تشکر از خدا می کرد

 
پس از چندی

 
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

 
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

 
در این صحرا که آبی نیست

 
به جانم هیچ تابی نیست

 
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

 
برای دلبرم هرگز

 
دوایی نیست

 
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

 
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

 
من در دست او بودم

 
وحالا من تمام هست او بودم

 
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

 
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

 
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

 
که ناگه

 
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

 
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

 
نشست و سینه را با سنگ خارایی

 
زهم بشکافت

 
زهم بشکافت

 
اما ! آه

 
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

 
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

 
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

 
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

 
به من می داد و بر لب های او فریاد

 
بمان ای گل

 
که تو تاج سرم هستی

 
دوای دلبرم هستی

 
بمان ای گل

 
ومن ماندم

 
نشان عشق و شیدایی

 
و با این رنگ و زیبایی

 
ونام من شقایق شد...
 
 
 

 

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391, ] [ 1:9 ] [ هانیه ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

خسته ام...

 

عکس عاشقانه

با دهانی بسته فریــــــــــــــــاد می زنم
 
با سکوتی پر از معنــــــــــــــــا
 
اعتراضی به راههای رفته
 
به کارهای نکرده
 
به بودن های  بیهوده
 
به رفاقتی غریب در پس کوچه های احساسم
 
کسی نفهمــــــــــــید فریاد من از چیست
 
تو می دانی
 
تنها تو را می بینم
 
مرا بخوان
 
تنها.......
تنها.......
تنها......
کاغذ رویاهایم حتی تاب جرعه ای  نوشیدن این باران را ندارد
 
من چگونه بگویم؟؟
 
که زخمی شلاق سکوتم
 
من کنار دیواری رویایی
 
سیاه و سفید از برگ
 
با دستانی زخمی
 
بی مرحم
 
من ....
من.....
من.....
 
آری من همان تشنه ی همیشگی ام
 
رسوایم مکن
 
بدان با غباری از باران پر می کشم
 
آری غبار،باران من با غبار آلوده است
 
غباری از رنگ نبود تو
 
هاشوری از غزلهای نیمه شبان
 
باجشنی ازغمهایم
 
که به پا می کنم
 
چه غوغاییست امشب
 
جشن غمها!!
 
تنها تو می دانی یلدای من همین امشب است
 
می زنم آن را به نام خود وتنهاییم
 
باشد که تو ضامنش باشی و بر آن مهری بزنی
 
اما باز هم مهری از سکوت....

 

[ پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391, ] [ 17:48 ] [ هانیه ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

هفت نکته دم کردن قهوه

 
1. جوشیدن باعث تلخی می شود؛ پس، هرگز قهوه را نجوشانید.
 
 
2. قهوه را دوباره گرم نکنید. هر بار، آن را تازه درست و سرو کنید.
 
 
3. از آب تازه و سرد استفاده کنید.
 
 
4. از تفاله های قهوه دوباره استفاده نکنید. آنچه باقی مانده، اجزای تلخ و نامطبوع قهوه است.
 
 
5. از "سا"یی مناسب قهوه سازتان استفاده کنید. اگر سای قهوه خیلی ریز باشد، باعث استخراج بیش از حد عناصر قهوه و تلخی شده، مجاری قهوه ساز را به مرور مسدود می کند. اگر سای قهوه خیلی درشت باشد، باعث آبکی و رقیق شدن قهوه می گردد.
 
 
6.برای بهترین نتایج توصیه می کنیم که به ازای هر 180 میلی لیتر آب از 10 گرم قهوۀ آسیاب شده استفاده کنید.
 
 
7. قهوه را تنها برای مدت 20 دقیقه می توان، بر روی اجاق گاز یا اجاق برقی، گرم نگه داشت و، پس از آن، عطر و طعم قهوه رو به افول و نامطبوع شدن می گذارد.
 

تشکر از جناب ایزدمهــــــــــــــــــر گرامی (وبلاگ کلبه تنهایی)

[ سه شنبه 19 ارديبهشت 1391, ] [ 19:15 ] [ هانیه ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

داستان قــــــــــهوه شور

دوستان نمیدونم این داستانو خوندین یا نه؟ولی من خیلی وقت پیش خوندم.امروز دوست داشتم اینو بذارم:

 
 
داستان قهوه شور – داستان عاشقانه – داستان آموزنده
 
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشتهباشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه

 

 

[ شنبه 16 ارديبهشت 1391, ] [ 20:9 ] [ هانیه ] [ ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد